تبليغاتX
# سلطان قلب من #

# سلطان قلب من #

تو جاودانه خواهی ماند در قلب من...

 

 

21 آذر ماه 1390 :

دوشنبه بود ...

من دوشنبه ها دانشگاه کلاس دارم . اما اون روز خواب موندم و نرفتم دانشگاه .

اون روز وقتی به سالار زنگ زدم یه جای شلوغ و پر سر و صدایی بود . بهش گفتم نرفتی سرکار ؟؟ گفت : نه ...

پرسیدم کجایی ؟ گفت : بیرون ... اون روز صبحانه تخم مرغ و سیب زمینی خورد ... اونم بیرون از خونه ... خیلی تعجب کردم !!

اما باز هم چیزی نگفتم . فکر کردم تو خونه دچار مشکل شده و یا از چیزی ناراحت بوده اومده بیرون .

بهش چیزی نگفتم و ازش چیزی نپرسیدم تا بعد ...

خلاصه رفتم حمام ، ناهار خوردیم ، من یه فیلم سینمایی هم نگاه کردم و به سالار هم هر از گاهی اس می دادم و جواب می داد .

حدود ساعت 3-4 بعدازظهر بود که بهش گفتم میرم بخوابم ...

اونم گفت باشه منم میرم حمام ...

چند لحظه بعد بهش زنگ زدم جواب داد ....

ازش پرسیدم میری حمام گوشیت رو هم با خودت می بری ؟؟

گفت : نه الان از حمام می ذارمش بیرون ...

باز هم خیلی تعجب کردم تا حدی که بهش گفتم : سالار مشکوک میزنی !!

خندید و هیچی نگفت ...

من بهش گفتم : فیلمی که نگاه کردم خیلی وحشتناک بود ... یه موجودات ریز وحشتناکی از زیر تخت می اومدن بیرون و ...

اونم دعوام کرد چرا نگاه کردی و نخواب ، حالت بد میشه ...

گفتم باشه و قرار شد اونم زود از حمام بیاد بیرون .

یکم منتظرش موندم و اس نداد ... بعد خوابم برد .

وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و ساعت حدود 6 بود . 

نه بهم اس داده بود و نه زنگ زده بود .

نگرانش شدم و بهش زنگ زدم ... گفتم کجایی ؟؟ گفت بازار ...

بازم تعجب کردم ... گفتم داری چیکار می کنی ؟؟ و گفت چیزی میخوای برات بخرم ؟؟

بهش گفتم برام جوراب خوشگل بخره ...

ازم سراغ خاله رو گرفت ... گفتم نیستش . تهرانه ... با خاله چیکار داری ؟؟

گفت : هیچی ... حالا که خاله نیست ...

گفتم : سالار چی شده ؟؟ کجایی تو ؟؟

گفت:  شاهین شهرم . اومده بودم ببینمت حالا که خاله نیست .

آخه قرار بودی روزی که همدیگه رو می بینیم من با خاله برم و اون با مامانش بیاد .

داشتم سکته می کردم . بدنم یخ شده بود . نمی دونستم باور کنم یا نه ...

شکه شده بودم اساسی !!!

اصلا توقع شنیدن چنین خبری رو نداشتم . موقع فوت مامان بزرگ منتظرش بودم اما نیومد ...

چهلم منتظرش بودم اما باز هم نیومد ....

روز تولدم هم منتظرش بودم که بازم نیومد ...

الان ؟؟ اصلا منتظرش نبودم . همیشه می گفت یه روزی بی خبر میام و بهت زنگ میزنم میگم شاهین شهرم بیا ببینمت !!

باور کردنی نبود بعد 2 سال با هم بودن .... بعد از 2 سال دوری ... 2 سال با یه عکس زندگی کردن .... بی خبر اومده بود .

نمی تونستم باور کنم ...

مغزم هنگ کرده بود ...

اصلا نمی تونستم برای خودم تحلیلش کنم ...

خیلی جا خورده بودم ...

اصلا نمی تونستم حرف بزنم ، فکر کنم ، تصمیم بگیرم باید چیکار کرد ...

اولین باری بود توی زندگیم که همچین چیزی رو تجربه می کردم ... و قرار بود برم سر قرار با یه پسر ...

دست و پام رو خیلی گم کرده بودم .

رفتم از اتاق بیرون و دیدم مامان خونه نیست . بهش زنگ زدم و گفتم کجایی که خونه پدربزرگم بود . همون موقع که داشتم باهاش حرف میزدم یه دفعه به ذهنم خطور که بهش بگم کتاب دوستم دست منه و اون رو می خواد و باید برم بهش بدم .

بر اساس اطمینان کاملی که مامان به من داشت و می دونست اهل هیچی نیستم و راست میرم و راست میام و بهش دروغ نمیگم گفت باشه برو و بعدش بیا اینجا که با هم بریم خونه .

اومدم به دوستم زنگ زدم و ازش پرسیدم اوضاع چه طوره؟؟بگیر بگیر نیست ؟؟ کافی شاپ امن ؟؟ که گفت برو خیالت راحت .

دوباره زنگ زدم سالار و بهش گفتم کجایی ؟؟ گفت نمی دونم ولی می دونم مرکز شهرم و بلدم راهی که اومدم رو برگردم .

بهش گفتم از یکی بپرس . که آقاهه گفت فردوسی . بهش گفتم برو سر فردوسی و برو پاساژ تخت جمشید ، طبقه پایین ، زیر پله ها .. تو کافی شاپ بشین تا من بیام .

خودم هم سریع آماده شدم و چند تا از کادوهاش رو که تو کیفم جا میشد برداشتم و زنگ زدم به آژاس و رفتم .

جلوی پاساژ پیاده شدم و از پله ها رفتم پایین ...

وسط پله ها بودم که دوستم( شیرین )  منو دید و اومد جلو و سلام و احوال پرسی و رو بوسی . با خانواده شوهرش بود . اومده بودن جهزیه بخرن . سالار هم زنگ زد کجایی ؟؟ گفتم من تو پاساژم . تو کجایی ؟؟  گفت اون دست خیابان .

هر کاری کردم نیومد و مجبور شدم خودم برم . دیدمش از اون دست خیابان داره میاد این طرف . شناختمش .

دعواش کردم که چرا نمیاد تو پاساژ ؟؟

فقط نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت ... یه لحظه شک کردم که شاید اشتباه گرفتم . اومدم بهش بگم ببخشید آقا شما رو با یکی اشتباه گرقتم . که اسمم رو گفت . مطمئن شدم خودشه . گفت : نمیام . خیابان رو نشونم داد و گفت بیا این طرفی بریم . بیا راه بریم .

اما من نمی تونستم چنین کاری رو انجام بدم اگه کسی ما 2 تا رو با هم می دید چی میشد ...

ولش کردم و رفتم تو پاساژ و گفتم بیا ... مثلا داشتم مغازه ها رو نگاه می کردم اما منتظر بودم که بیاد .

اومد و از پله ها رفت پایین و بعدش رفت تو کافی شاپ ...

منم که از بالا داشتم نگاهش می کردم پشت سرش راه افتادم و رفتم تو کافی شاپ ....

نشستیم روبه روی هم ...

 من از استرس و نگرانی داشتم می مردم ...

و با هر باز و بسته شدن در کافی شاپ قلبم می ریخت پایین اما جرات این رو نداشتم سرم رو بر گردونم ...

انقدر دلشوره داشتم و دست پاچه شده بودم که نمی دونم چیکار می کردم .

تا حدی هول شده بودم که وقتی دیدمش سلام نکردم و وقتی هم از هم جدا شدیم خداحافظی نکردم .

تنها کاری که می کردم این بود که سعی کنم خودم رو آروم نشون بدم ...  ولی تو دلم غوغا به پا بود ....

سالار دقیقا برعکس من بود ...

اصلا نمی تونست روی صندلی بشینه ... هیجان زده بود ...  نمی تونست باور کنه من رو به روش نشستم .

همش می گفت دوست داره بدو ... و این منم که دارم کنترلش می کنم ...

حس مشترک باور نکردن وجود هر دوی ما رو پر کرده بود .

فکر کنم حدود 2 ساعت پیش هم بودیم . 3 تا شیر کاکائو سفارش دادیم ...

3 تا بودنش دلیل داشت !!! نه از روی اشتباه بود و نه چیز دیگه ای ....

سالار نصف شیر کاکائوی من رو خورد .. . دقیقا از جای دهنی من ...

گفت : شیر کاکائو با طعم توت فرنگی ...

اون انگشتم رو که توی بچگی گرفته بود لای در رو بهش نشون دادم . بوسش کرد ...

از اون به بعد انگشتم رو نگاهش می کنم ... بوش می کنم ... آخه بوی عشقم رو میده ....

جای لب هم نفسم رو روی انگشتم حس می کنم .

تازه من انگشتش رو هم گاز گرفتم ... محکم محکم ....

آخه می خواست دست بزنه به لب و صورتم ... نامحرمیم هنوز !! هنوز زوده برای این کارها ...

کادوهاش رو بهش دادم ... اما دوست نداشت بگیره و آخر هم بازشون نکرد ... خودش با اتوبوس اومده بود و چمدونش قرار بود با هواپیما بیاد اما چون هوای اونجا بد بود پروازها انجام نشد ، چمدونش هم نیومد که بتونه کادوهای من رو بده .

مامانی هم بهم زنگ زد و مجبور شدم که بلند بشم و برم . با هم اومدیم بیرون و سالار برام تاکسی گرفت و حسابش کرد و من رفتم خونه بابابزرگم و قرار شد خودش هم بره هتل .

خیلی ناراحت و نگران مامان بودم . از سوال و جواباش . دوست نداشتم بازم بهش دروغ بگم . مطمئن بودم فقط کافیه تو چشمام نگاه کنه تا ته دلم رو میخونه . خدا رو شکر برق ها رفته بود تا دوباره وصل بشه من یکم خودم رو جمع و جور کردم .

بعدشم با خاله ام رفتیم چکمه خریدیم . فقط میخواستم از مامان دوری کنم که چشمام رو نخونه .

اومدم خونه و نشستم بقیه کادوهاش رو جلد کردم که فردا ببرم بهش بدم .

به مامان گفتم که فردا میرم شهریه دانشگاهم رو میریزم . و به این بهونه می تونستم برم سالار رو هم ببینم .

22 آذر ماه 1390 :

صبح زود بیدار شدم ... البته تا صبح خوابم نبرد ... همش خواب و بیدار بودم . اما سالار توی راه خیلی خسته شده بود . 15 ساعت توی راه بود . خوابید . می دونستم ماکارونی دوست داره .  و ظهر قرار بود برگرده . چون مرخصی نداشت . می دونستم هم غذای بین راه رو هم دوست نداره بخوره . من که خوابم نمی برد . دلم هم می خواست دست پختم رو بخوره . برای همین بلند شدم و براش ماکارونی درست کردم . قشنگ ریختم توی ظرف و براش ته دیگ هم گذاشتم . قاشق و چنگال هم توی یه پلاستک جداگانه .

آماده شدم ... کادوهاش رو برداشتم ... غذاشم برداشتم و آژانس گرفتم و راه افتادم .

قبلش هم به سالار گفته بودم که از بانک برام نوبت بگیره که خیلی معطل نشیم . خدا رو شکر بانک خلوت بود و زود کارم رو انجام دادم . از سالار هم خواسته بودم که یه چمدون بخره که بتونه کادوهاش رو با خودش ببره .

بعد از بانک با هم رفتیم همون کافی شاپی که دیشب رفته بودیم .

امروز هر دو تامون آرومتر بودیم . و از با هم بودن بیشتر لذت بردیم . با آرامش دیدمش ... بیشتر عاشقش شدم ... 

همیشه می گفت : وقتی منو ببینی پشیمون میشی ... اما این طوری نبود ... پشیمون نشدم ..

عاشق و دلباخته چهره اش نشده بودم که بخوام با دیدنش نظرم تغییر کنه ...

2 سال ندیده عاشقش بودم و حالا هم که دیده بودمش بیشتر دوستش داشتم . حس می کردم علاقه ام بهش بیشتر شده .

دوست داشتم ساعت ها بشینم و فقط نگاهش کنم ...

باهاش خیلی راحت بودم ... برام غریبه نبود ... نا آشنا نبود ... حس می کردم تا حالا 100 بار دیدمش ...

کم نیست ... 2 ساله دارم باهاش زندگی می کنم ... با تمام وجودم و با تمام سلول هام این 2 سال پیش خودم احساسش می کردم .

بوی تنش برام آشنا بود ... همیشه با بوی تنش مست میشدم ...

عکس مامان و خاله و داییش رو نشونم داد .

بهش زنگ زدم می خواستم ببینم روی گوشیش چه اسمی می افته ...

شماره ام  رو با الدوزم ذخیره کرده بود .

اونم به من زنگ زد و عکسی که گذاشته بودم و اسمش و آهنگ گوشیم که فقط مخصوص شماره های خودشه رو گوش کرد .

سالار دوست داره خانومش چادری باشه ... منم چادر زدم و رفتم ... روز قبلش همون طوری رفتم پیشش که همیشه بیرون میرم و امروز چادر زدم که به هر 2 صورت من رو ببینه ... بهش میگم کدوم رو بیشتر دوست داری ؟؟ میگه : هر 2 تاش خوبه . گفتم : تو که چادر دوست داری ... گفت : اون طوری هم خوبی ...

بستنی شکلاتی خوردیم با کیک شکلاتی ...

من می ذاشتم دهنش ...  از قاشق دهنی هم خوردیم ...

سالار با تعجب نگاه می کرد که دهنیش رو خوردم . اونم آدم بد دلی مثل من ....

2 تا عروسک خوشگل برام خریده بود . 2 تا نی نی ناز ... یه دختر و یه پسر ...

انقدر خوشگلن که حد نداره ... دوست داشتم بپرم بغلش و ببوسمش اما نمی شد ...

2 تا هم بازی که دیگه تنها نباشم و بهونه نگیرم که چرا همش سرکاری ...

برای مامان و خواهر و برادر و مامان بزرگ و پدربزرگ و زن داداشش کادو گرفته بودم .

همه رو با کادوهای خودش براش چیدم تو چمدون.

وقتی که بهش گفتم سالار دیگه بریم داره دیرم میشه ... اشک تو چشماش حلقه زد ...

قلبم رو آتیش زدن ... گفتم : ببینمت .... تو چشم هام نگاه کن ...

هاله های اشک تو چشماش بود ...

گفتم : اشک هات رو نبینم ...

روش رو ازم بر گردوند . سرش رو انداخت پایین ...

دوست داشتم بشینم زار زار گریه کنم ...  اما به جز اینکه رفتن براش سخت تر میشد هیچ فایده ای نداشت ...

با هم از کافی شاپ اومدیم بیرون ... سوار تاکسی شدیم تا من رو برسونه ...

باهم رفتیم محل کار دوست من ... میخواستم هم بازی هام رو بذارم پیشش تا بعدا بتونم ببرم خونه ...

از همونجا به مامان زنگ زدم و گفتم که اومدم پیش دوستم .

به ذهنم رسید که به مامان بگم این رو دوستم برام گرفته .... دلم نمی اومد از یادگاری های عشقم جدا بشم ...

با خودم آوردم شون خونه ...

موقعی که جلوی محل کار دوستم از هم جدا شدیم باهاش خداحافظی نکرد م .... حتی پشت سرم رو نگاه نکردم که رفتنش رو نبینم ...

دلم نیومد باهاش خداحافظی کنم ...

نه من و نه اون ، هیچ کدوم مون از خداحافظی خوش مون نمیاد ....

می دونستم این خداحافظی یعنی جدایی ...

یعنی مدت ها دوری ...

یعنی باز هم تنهایی ...

وقتی رفتن عزیزانم رو می بینم احساس می کنم این آخرین دیداره ...

فکر می کنم که دیگه نمی تونم ببینم شون ...

مامان بزرگ وقتی رفت دیگه برنگشت ...

هر چی گریه کردم دیگه نگاهم نکرد ...

نمی خواستم این یکی رو هم از دست بدم . نه بهش گفتم خداحافظ و نه رفتنش رو نگاه کردم ...

خیلی وقت پیش وقتی که سالار سرباز بود قلبم رو دادم با خودش ببره محل خدمتش که دوری من آزارش نده .

اما هر وقت خودش از من دور میشه قلبش رو نمیده به من که دلتنگی نکنم .

از دستم ناراحته ...

میگه چرا خداحافظی نکردی ؟؟؟

چرا برنگشتی و نگاهم نکردی ؟؟

کم رفتنت رو دیده بودم همه کسم ؟؟

کم پشت سرت گریه کردم زندگیم ؟؟

تا کی باید جای خالیت رو ببینم ماه من ؟؟

چند بار با رفتن بشکنم نازم ؟؟؟

ضعیف شدم ... خانوم مثل چینی بند زده شده ... دیگه محکم نیست ... دیگه قوی نیست ...

از وقتی دیدمش دلم می خواد همیشه با هم باشیم. از اون به بعد همش بهونه ی دوریش رو می گیرم .

تا حالا چون ندیده بودمش طاقت می آوردم . اما حالا نمی تونم این همه مسافت رو تحمل کنم ...

سخته ... خیلی سخته ... داشتن و نداشتن خیلی سخته ... نبودن و دوری خیلی خسته ...

روزی که برای اولین بار رفت بیمارستان بستری بشه کفت 4 سال وقت میخواد .

گفت : تو این مدت اگه دست تمیزی سمتت دراز شد ، گلم بذار بچیندت .

2 سال از اون 4 سال گذشت ...

2 سال هر دستی سمتم دراز شد با خارهام دستش رو زخمی کردم ...

2 سال تو رو توی بدترین شرایط جسمانی دیدم ...

خم شدم اما نشکستم ...

ترسیدم اگه رفتنت رو با چشم های خودم ببینم  بشکنم ...

ترسیدم بنویسم اولین دیدار ...

ترسیدم اولین دیدار بشه آخرین دیدار ...

ترسیدم توی این 2 سال باقی مونده دق کنم ...

ترسیدم دلم صبوری نکنه و باهام راه نیاد ...

اولین باری که داشتی می رفتی بیمارستان رو یادته ؟؟

خدا حافظی نکردی ...

حتی گوشی رو قطع نکردی ...

گذاشتیش روی میز و رفتی ...

اما من هیچ وقت برای این کارت سر زنشت نکردم ...

منم ایستادم و رفتنت و دور شدنت رو نگاه کردم ...

تو هم برنگشتی اشک های منو ببینی ...

اون روز هم منم همین حال و هوا رو داشتم ... مثل روزی که تو داشتی می رفتی بیمارستان ...

بعد از مدتها امروز جرات کردم و ماجرای اولین دیدارمون رو نوشتم .

بخاطر تو ...

بخاطر اینکه خجالت کشیدم یه بار دیگه وقتی ازم می پرسی ماجرای اون روز نوشتی ؟؟ بهت بگم : نه !

ترسیدم قلبت بشکنه و پیش خودت فکر کنی حتما براش مهم نبوده که ننوشته ...

اما فکر نکردی حتما خانوم قدرت نوشتن نداره ...

فکر نکردی شاید می ترسم بنویسم از اولین دیدار ...

از 2 سال روز شماری کردن برای اولین دیدار ...چون نمی دونم کی می تونم بنویسم دومین دیدار ...

بعد هر دفعه بیام اینجا و تاریخ رو نگاه کنم بگم چرا دیگه نیومد ؟؟

اون که قول داده بود زود میاد ..

 

ساعت هاست دارم می نویسم و با هر کلمه ای که  تایپ می کنم  ریزش اشک هام داره بیشتر میشه ...

سرم از درد داره منفجر میشه ... چشم هام هم خیلی درد میکنه  ...

دیگه نمی تونم بیشتر از این بنویسم  قشنگم ... ببخشید فرشته ی من .

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:1 توسط ستاره و عشق ستاره | |
 

 

به یاد تو  . . .


به یادت میرسم شاید

فراموشم بشه دنیـا

بازم پرمیشه تنهائیـم

از این  زیباترین رویا

چه حسی با تو همزاده

که انگاری همینجایی

به چشم من نیازی نیست

تو ناپیـدای پیـدایی


« همیشه انتظـار تـو

برام همرنگ تقدیره

به یاد تو که می افتم

دلـم آروم میگیـره  »


مگه میشه تو رو نشنید

مگه میشه تو رو گم کرد

نگاه آسـمون خیسـه

کجـائی آخرین همدرد

زمیـن بـا آرزوی تو

شب و روز اشو میشماره

زمان دستای امروز و

به فـردای تو میسپاره

میون خـواب و بیداری

اگـه بـا من اگـه بی من

تموم جاده ها یک روز

به سمت تو تموم میشن

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:7 توسط ستاره و عشق ستاره | |
 

 

♣ زاטּ روز كـہ باغ خیمــہ هـ ا مـے سـوزد

عشـق استـــ كــہ در" كربـــ" و" بــلا" مـے سـوزد

خورشیـــ د كــہ ناظــر استـــ بـَــ ر كشتـטּ نــــ ور

اشكـے ستـــ كــہ در چشمــ خُــ دا مـے سـوزد

آטּ کشتــہ کــہ دیـטּ زنــدهـ بہ نامــش باشـ د

دریـــاے پیــــامــ ، از قیـــامش باشــ د

زیبــاستـــ بَــ ر او گریــہ ولـے زیبــاتـــ ر

سرمشق گرفتـטּ از مرامش باشــ د ♣



╜◄ منتظـــراטּ مـہــــــ دے! بہـــوش ، حسیـטּ را منتظرانش کشتنـــ د

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 21:13 توسط ستاره و عشق ستاره | |

 

 

 

برایت یک بغل گندم

دلی خشنود از مردم

برایت سفره ای ساده ، حلا و پاک و آماده ...

برایت شور پاییزی ، که برگ غم فرو ریزی

برایت یک غزل احساس ، دو بیتی های عطر یاس

برایت هر چه خوبی هست دعا کردم ، دعایم کن ...

عید غدیر مبارک باد ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 10:35 توسط ستاره و عشق ستاره | |
 

             

 

 

    

هدیه ای از آسمان برای؛
روز تولدت رسید.
و دیدم هیچ چیز
گلم را
جز عشق
لایق نیست.
تولدت مبارک

 

 

خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی. زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا.دوستت دارم برای همیشه.

 

 

 

 

در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبی ست

                                

 

دستانت را آرام تر بگشا عزیز من

 

شاید مهتاب که چکیده از آسمان شب بر روی دستانت

 

تا بوسه بارانشان کنند

 

در آغوش انگشتانت به خواب رفته باشد

 

و تو ندانی ...

 

دستانت را آرام تر بگشا مهربانم

 

شاید مهتاب در حلقه ی انگشتانت آرام گرفته باشد

 

درست مثل تصویر ماه

 

وقتی در حلقه ی قطره ای زلال آرام میگیرد

 

دستانت را آرام تر بگشا خوب من

 

بگذار برای رقص آهسته ی انگشتانت قلم بزنم

 

بگذار انگشتانم فرصت گیر انداختن این شکوه را در واژه ها بیابند ....   

 

 


     دوباره روز تولدت رسید


  روزی كه غصه سراغم نمیاد


  روزی كه دستای تنهای من 


بیشتر از همیشه دستاتو میخواد  


 

 

          

 

 


      پنهان کن در آغوشت مرا!

 

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

 

آن سوی تاریکی ...

 

بر پهنه ی زندگی ...

 

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است

 

و باران سرود آفتاب را تکرار می کند ...

 

مهتاب را در نگاهم زمزمه کن!

 

لب هایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود

 

در چهار سوی زمان دوباره فریاد می کشد!

 

پنهان کن مرا در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...    

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 17:22 توسط ستاره و عشق ستاره | |

آهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی تو قلبا سبز موندی اگر چه زرد رفتی

دفتر خاطراتم باتو همیشه خندس عکسی که از تو دارم شبیه یک پرندس

شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی تو هنوز تو کلبه ی دل درویش منی

 

زندگی یه گذره مث یه اتوبوس همه سوار میشن یکی زود یکی دیر یکی زود پیاده میشه یکی دیر و بعضی هم کلی هم سفرمون میشن و بعد این که تجربیاتشونو بعد این همه سفر به ما و هم سفرامون میآموزن پیاده میشن میدونم هممون مهمونای ناخواسته ی این مسیریم ولی هستیم و باید باشیم . هر اومدنی یه رفتنی داره و هر سربالایی سر پایینی. کسی بین ما نیس که هیچ خاطره ی خوشی ازش نداریم و دلمونو شکسته . شما همیشه و هنوز تو قلب ما جا داری و زنده ای . یه مسافر ابدی. به سلامت به داداشی کوچولوی من هم سلام برسونید بگید دل داداشی واست تنگ شده

تسلیت میگم نفسم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:30 توسط ستاره و عشق ستاره | |
 

 

 

دوباره ماتم دوباره غم دوباره اشك و فرياد بي صدا چه روز بدي

چه دل تنگي سنگيني اومده سراغم هر سال تو چنين روزي  دلم

 لبريز از غم ميشه داداشي ميبيني من هنوز منتظرم! پس كجايي

بيا به مامان بگو كه زنده اي من ميدونم  زنده اي ميدونم يه روز مياي .

 آخرين باري كه ديدمت توي اتاق دراز كشيده بودي و همه داشتن داد

و فرياد ميكرن ولي تو چشماتو بسته بودي و تكون نميخوردي

لبات كبود شده بود و زير چشماي عسليت سياه ، معلوم بود خيلي

خسته بودي و زياد دنيا ازت كار كشيده بودكه اون طوري خواب بودي .

انقد راحت خوابیده بودی که حسودیم شد !

 نميدونم شايد تو بيدار بودي و ما تو خواب بوديم!

وقتي مامان گفت بيا داداشتو نگاه كن فردا قراره بره به يه سفر دور

گفتم اون بي من هيچ جا نميره اون تنهايي هيچ جا رو بلد نيس اون

 همش شش سالشه هر جا بخواد بره منو هم با خودش ميبره نگران

نباش صبح شد اومدم تا بيدارت كنم بريم بازي كنيمولي تو نبودي همه

جارو گشتم از بابا پرسيدم عارف كجا رفته گفت : رفته سفر

گفتم دروغ نگو گفت دروغ نميگمگفتم باشه قبول ، كي بر ميگرده گفت زود !

داداشي كي برميگردي الان دوازده سال شده كه رفتي سفر

دلم هواتو كرده ! بي معرفت نميتونستي رفتني منو هم خبر كني؟؟؟؟

نميدونم كجايي ولي مطمن باش يه روز پيدات ميكنم

ولي خوب شد رفتي و نديدي اينجا چقدر بده....

تنها تو نبودي كه بار رفتنت تنهام گذاشتي . راستش هر كي رو دوس

داشتم از پيشم رفت و تنهام گذاشت بين خودمون بمونه ولي ديگه باد

گرفتم وقتي كسي رو دوست داشتم بهش نگم كه دوسش دارم

اين طوري تنهام نميزاره كه غصه بخورم ...

ولی اینو هم میدونم که دیگه دلم طاقت عشق و عاشقی رو نداره خسته شدم

به معصومیت خودت قسم...

 

 

....

                                                                                                                                                        

   

 من كه گفتم از دلــت خبر ندارم تو نگفتي ميرم و تنهات ميزارم

  دلم از روزي كه رفتي بي قراره عـــزيزم طـاقــت دوريتو نداره

چرا با خاطره هات تنها م گذاشتي شايد هم دروغ بودن دوسم نداشتي

غم و غصه تو دل من موندگاره ميدونم كه گريه هام فايده نداره.

سر خاكت اومدم گريه نكردم آخه باورم نشد خاكت ميكردن

نميدوني كه گلم چه حالي داشتم پـيـرهن سياهمو تنم ميكردم!

 

 

این متن رو یادته گلم ؟؟

خودت نوشته بودی تو همچین روزی ....

متاسفم بابت این اتفاق ...

همیشه فکر می کنم اگه این اتفاق برای داداش عارف نیفتاده بود تو اینقدر تنها نبودی ... اینقدر قلبت پر از غم و غصه نبود ... این همه از آدم ها لطمه نمی خوردی ... خیلی اتفاقات برات هیچ وقت نمی افتاد . تو هم مثل خیلی های دیگه شاد و خوشحال در کنار بهترین داداش دنیا می تونستی زندگی کنی ... مثل کوه پشتت باشه و دستت رو بگیره وقتی زمین میخوری ...

اما امان از دست تقدیر و قسمت ...

دوست داشتم امروز باهم می رفتیم پیش داداش عارف ، اما حیف که اونجا نبودم .

البته شاید بهتر که نبودم ... چون امروز مامان هم اونجا بودن ....

فکر کنم از دیدن من اصلا خوشحال نمیشن، مخصوصا در کنار تو ...

امیدوارم هر جا که دوست داری و هر رشته که علاقه داری قبول بشی .

حالا که حضوری با مامان صحبت کردی و ایشون هم رضایت دادن همه چیز درست میشه . مطمئنم!!

توکل به خدا ....

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:16 توسط ستاره و عشق ستاره | |

 

 

 

نخوندم يعني بهتره بگم نتونستم نه اين که نخوام، نتونستنم که بخونم شايد بهتر باشه چيزايي رو که خدا نخواسته بدونم و چشمام بسته بود رو نفهمم وقتي پنجاه و نهمین خاطره رو خوندم انگار حالم دست خودم نبود و وزني نداشتم بين زمين و هوا احساس ميکردم چشمام غير از مانيتور نميتونه جاي ديگه اي رو ببينه کارايي که ميکردم دست خودم نبود وقتي صداي هق هقامو ميشنيدم و صورتم خيس بود باورم نميشد که اين منم فقط بعضي وقتا حرکت دستم که مياومد چشممو پاک ميکرد تا چشمام بتونه مانيتور رو ببينه رو ميتونستم حس کنم هيچ کس نفهميد چه حالي دارم و تو دلم چه خبر. دوس داشتم با تمام وجود بغلش کنم و همه ي شونشو غرق اشک کنم
روزايي که رفتن ! روزايي که بي من هم ميتونست سپري بشه عيد و ولنتاين و دانشگاهي که قرار نيست برم اونجا. نميخوام از وضعي که دارم بنويسم هنوز لبم ميتونه لبخند بزنه پس خوبم سالگرد آشناييمون رو با هم بوديم شب قشنگي بود تا صبح بيدار بودم حال و هوايي که سال قبل بهم دست داده بود رو داشتم همه ي خاطره هامون از جلو چشم عبور ميکرد واسه من يک سال بود ولي وقتي شنيدم شش ماهشو با هم بوديم از اين که هميشه رو تختم دلم گرفت من هم يه زماني آدرس بيمارستان رو نمي دونستم ولي الان!!! من که نميخواستم اين طوري بشه!
بي خيال
روز زن رو به خانومم تبريک گفتم دوست داشتم بهترين روز رو واسش بسازم ازم سراغ دايي رو گرفت سيم کارت و ...به دلم ننشست اون شب يه جورايي حس ميکنم کمرنگ از کنارش گذشتيم. روز پدر رو به بابا زنگ زدم ناراحت بود حوصله نداشت با عجله باهام حرف زد گفتم بابا امروز روز پدره زنگ زدم حالتو بپرسم و بگم بابت همه ي زحمتايي که بهت دادم معذرت ميخوام روزت... يکي از اونور صداش کرد و بدون خداحافظي قطع شد. ((مبارک)) اينو بعد از قطع کردن تونستم بگم. خسته بود حتما کار داشت شايدم همون اول خودمو معرفي نکردم نشناخت و قطع کرد دوسش دارم خيلي هيچي ازش به دل ندارم فداي دستاش بشم شايد هيچ وقت نتونم تو روش اين حرفارو بگم ولي يه روز راهش به اينجا ميافته نيدونم شايدم... .


ديروزم بعداز مدتها به خونمون رفتم وارد که شدم اول خوب نشناختم خيلي عوض شده بود انگار داري بعد از اين همه سال به کتاب پنجم ابتداييت نگاه ميکني همه چي واسم تازگي داشت رفتم يه نگاهي هم به حياط بندازم از پنجره که نگاه کردم يه خانومي رو ديدم
تا منو ديد سريع اومد بالا گفت شما؟چيکار داري اينجا؟ گفتم شما همسايه بغلي نيستي گفت آره شما مال اين خونه اي؟ گفتم بله  هنوزم شک داشت به مامان زنگ زده بود خاله جواب داده بود بعد که کامل اطمينان حاصل کرد گذاشت رفت اولش واسم خنده دار بود حالا بيا و ثابت کن بچه ي اين خونه اي ولي الان حدود 2سال بيشتره که تو خونه ي خودم تو خونه اي که مال خودم و خانوادمه غريبم نه اين که خانوادم نخواد ...


خيلي کم طاقت شده قوي نيست خيلي راحت از دستم ناراحت ميشه و بعضي وقتا بدون من شباشو سر ميکنه واسه آروم کردنش خيلي تلاش ميکنم ولي حس ميکنم دارم کم  ميارم ديگه مثل قبلا نيست حس ميکنم ديگه پناه گاه نيستم واسش وقتي خسته هستش نمياد سراغم و ميخوابه خلوت نميکنه باهام . اس ام اس هامون بيشتر در مورد خوردن غذا شده و مربوط ميشه به صبح ظهر و شب وقتي باهام حرف ميزنه چشامو ميبندم و بيشتر از اين که به حرفاش توجه کنم توجهم به صداشه و شور و شوقشه طاقت ديدن غصه خوردنشو ندارم تا ميام مانع بشم دلخور ميشه سعي ميکنم کمتر حرف بزنم اينو خودش هم بهم ميگه . ميگه بهتره کمتر حرف بزنيم. واسش چيزايي رو که دوست داشت و با شنيدنش ذوق ميکرد و ميخرم ولي نه مثل قبل نيست واقعا ديگه دارم حس ميکنم که بزرگ  شده........

 خوشحالم که دوباره ميتونم بيام نت و پيش کلبمون باشم حتي اين خوشحالي يه نوک سوزن هم کم نشده!            الان بیشتر دوستم داری یا اوایل ! شاید اومدی خوندی و متوجه شدی . 

سلام!

خدا حواست بهم هست خودتو لو دادی خیلی باحااااااااااااالی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:30 توسط ستاره و عشق ستاره | |
 

 

 امروز روز لیله الرغائب یعنی شب آرزو هاست .

یکسال پیش در همچین روزی عشقم در کنارم نبود .

اون موقع سرباز بود و رفته بود ....

من هم تنها و مثل همیشه دلتنگش بودم ....

امسال لطف خدا بود که تنها نیستم ... چون بعد از چندین ماه از بیمارستان مرخص شد .

امسال هم همون آرزوهای پارسال رو براش دارم و اولین آرزو رو برای عشقم میکنم ...

خدا جون امسال اولین آرزوم رو برای عشقمه . بهترین ها رو براش ازت خواستارم

چه با من ، چه بی من همیشه دلش رو شاد کن . همیشه خنده رو به لب هاش هدیه بده . غم و غصه رو ازش دور کن . همیشه سالم و سرحال نگهش دار .

خدا جون کمکش کن . دستش رو بگیر و هیچ وقت تنهاش نذار .

کمکش کن به تمام خواسته هاش برسه .

لایق بهترین هاست . بهترین ها رو نصیبش کن ....

خدا جون خیلی خیلی مواظب عشقم باش . دست خودت می سپارمش ...

دعایی رو که امسال اضافه می کنم سلامت کامل جسمانیشه ...

دعا می کنم که هر چه زودتر بتونی روی پاهات بایستی و راه بری عزیزم ...

الهی آمین ....

شریکم با تو در این درد ، منم مثل تو غم دارم
منم محتاج لبخندم منم دستاتو کم دارم

از این بازی طولانی ، منم مثل تو دلگیرم
منم با عشق درگیرم منم بی عشق میمیرم . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 2:8 توسط ستاره و عشق ستاره | |
 

 

 

 دیروز عزیز دلم برگشت خونه ...

ساعت ۹ شب ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ ....

بعد از حدود ۵ ماه ...

 ۱۲ بهمن ۱۳۸۹ بر اثر یه سانحه تصادف حدود ۲ ماه و ۶ روز بی هوش بود .

بعد از به هوش اومدن هم برای درمان مدتی در بیمارستان بستری بود .

دیشب خودش با امضا کردن رضایت نامه و به قول خودش بی ریش کردن دکتر محترم مرخص شد.

لازم به ذکر است که دکتر محترم خودشان توسط بیماران قبلی کچل شده بودن .

بنابراین عشق بنده مجبور شده است ایشان را بی ریش نماید ...

 از یه طرف از اینکه برگشته خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحالم .

از طرف دیگه اینکه نگران حال جسمانیش هستم .

وقتی که بیمارستان بود نگران حال روحیش بودم و خیالم از حال جسمانیش راحت بود که دکترها و پرستارها مراقبش هستند ...

حالا که اومده خونه از نظر روحی خیالم راحته اما از نظر جسمانی نه ...

مخصوصا از اینکه همه چیز رو هم به من نمیگه ...

توی ریه هاش خون جمع شده و با دستگاه اکسیژن داره تنفس می کنه ...

ولی میخنده ... باهام شوخی می کنه ... سر به سرم می ذاره و....

با تمام سختی هایی که تو این مدت کشیده و تمام دردی که داره باز هم جلوی من چیزی نمیگه که من ناراحت نشم ...

ولی خودش رو از درون داغون می کنه ..

احساس می کنم همش هم تقصیر منه ... چون خودش میگه من آدم قبلی نیستم .

اون دنبال کسی می گرده که همون اول عاشقش شد ...

که من دیگه همون آدم قبل و اول نیستم ...

نه از دوست داشتن و علاقه ، چون بیشتر از قبل دوستش دارم ...

از نظر رفتار و سنگ صبور بودن ....

اما باید بهم حق بده .. تو مدت زمانی که نبود ، خیلی سختی کشیدم و سختی ها انسان ها رو بزرگ می کنه و باعث تغییرشون میشه ..

حالا دارم با کمک خودش تمام سعیم رو می کنم که تغییر کنم .

خدا جون خودت کمک مون کن ...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 23:1 توسط ستاره و عشق ستاره | |